سالی که از من قدیمی‌به من جدید سفر کردم

وقتی بر می‌گردیم و به یک سالی که از زندگی مون گذشت فکر می‌کنیم، چی می‌بینیم؟ چطور می‌شه زندگی رو تقسیم بندی کرد؟ چطور می‌شه وزن کوله باری که با خودت آوردی سنجید؟ فکر کنم باید به لحظات محبوب خودت توی سال نگاه کنی، به تصمیماتی که ازشون راضی بودی یا راضی نبودی و تصمیمات جدیدی که می‌خوای برای سال جدید بر اساس سال قبل یا فارغ از اون بگیری توجه کنی. حتی می‌تونی به اون عقایدی که در طول سال تقویت شدن یا تضعیف شدن دقت کنی تا یه بازبینی ای در موردشون داشته باشی.

سفرها

به خاطر ندارم که هیچ سالی توی زندگیم تا این حد سفر کرده باشم، حتی باید اعتراف کنم که موقع لیست کردن مناطقی که بهشون سفر کردم از شدت زیاد بودنشون واقعا حیرت کردم. تا وقتی که روی کاغذ نیاورده بودمشون، اصلا متوجه عمق قضیه نبودم انگار.

رشت [سفر خانوادگی] شهری که هر سال دست کم دو بار به اونجا سفر می‌کنم. اگه بخوایم با اصرار مفهومی‌به نام وطن رو برای من تعریف کنیم، من آدمیم که به سه شهر رشت، انزلی و تهران تعلق دارم. مهم ترین سال‌های زندگیم، یعنی از تولد تا چهار سالگی رو توی انزلی گذروندم اما تمام خانواده و ثبت شناسنامه ام توی رشته. امسال هم مثل تمام سال‌های دیگه نه تنها دو بار بلکه سه بار به این شهر زیبا و دلربا سفر کردم.

لاکان و سقلکسار[سفر خانوادگی] جاهایی بودن که توی سفر اولم به رشت، با خانواده رفتم. لاکان و اطراف شفت به قدری طبیعت بکر و زیبایی داشت که هنوز وقتی بهش فکر می‌کنم نفسم می‌گیره.

داماش [کمپینگ دوستانه] اولین تجربه کمپینگ من. یادمه توی خوابگاه بودم و با دو دلی پشت تلفن با مامانم حرف می‌زدم که مامان می‌خوام با تور دانشگاه برم داماش. از دروغ گفتن بدم میومد اما از طرفی پشت تلفن موقعیت مناسبی برای گفتن حقیقت به مادرم نبود. می‌خواستم یه بار خودم تصمیم بگیرم و ریسک کنم. می‌خواستم پای تصمیمم بمونم و یه چیز متفاوتی تجربه کنم. احساس می‌کردم که به قدر کافی تلاش کردم که به این نقطه برسم. در مورد این سفر و سفر دومم به داماش مفصل توی پست پوست انداختن: چطور از گذشته کوچ کردم به آینده؟ نوشته ام. احتمالا در آینده هم بیشتر قضیه رو باز می‌کنم.

دشت دریوک[کمپینگ دوستانه] دومین تجربه کمپینگ سال ۹۵ تا حدی برام از یک رویا به یک کابوس تبدیل شد. البته دارم اغراق می‌کنم. فقط قضیه این بود که به شدت نا امید شدم. برای رفتن به این سفر ریسک‌های زیادی متحمل شده بودم. تحت فشار و استرس زیادی بودم. با عنوان تور می‌خواستم دومین کمپینگ خودم رو تجربه کنم و برای رسیدن به این نقطه تلاش زیادی کرده بودم، چه از نظر مالی، چه روحی و چه به دست آوردن استقلال لازم. اما این سفر به خاطر بارون و تگرگ و مجهز نبودن و مضطرب بودن دوستان نیمه کاره موند. حتی به آبشار زیبای دریوک نزدیک هم نشدیم. میزان عصبانیت خودم رو نمی‌تونم توصیف کنم، گرچه با گذر زمان همه چیز رو بیشتر درک کردم و انتظاراتم از دیگران تغییر کرده. کم کم دلخوری‌هام رو از دوستان فراموش کردم و حتی به خاطر آوردن این جزییات توی این لحظه واقعا برام حس عجیبی داره. توی سفر آدمهای اطرافت رو بیشتر و بهتر میشناسی و این سفر برای من یه Eye Opener واقعی بود. مثلا اینکه فهمیدم قرار نیست همه ی آدم‌هایی که باهاشون همسفری ماجراجو باشن یا اینکه همسفرات همسن خودت هستن معنیش این نیست که هر موقعیتی رو می‌تونن هندل کنن، کما اینکه خودت هم خیلی وقتا نمی‌تونی. سفرها همیشه ایده آل نیستن و هوا سرد و بارونی می‌شه و صاعقه‌های ترسناک می‌بینی و دمپایی‌ها توی جریان رودخونه گم می‌شه اما بهرحال چیزی که برات می‌مونه تجربه و تصاویر بی نهایت زیباست. متن مفصلی در مورد این سفر نوشته بودم که متاسفانه با غیر قابل دسترس شدن سایت قافیه از دستم رفت. شاید دوباره نوشتمش بعدا.

ماسال [تور دماوند رشت] جزو تورهای انفرادی و مستقلم از دوستای همیشگیم و با حضور پسرخاله‌ها و خواهرم. تجربه بی نظیری بود.

 

جهان نما [ اولین پیشنهاد دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] بهترین سفر سال نود و پنج ام به شمال کشور. مناظر فوق العاده جهان نما درون دالان‌های ذهنم جوری جا خوش کردن که انگار این سفر با وجودم عجین شده.

ارنگه [ سفر شناسایی و آموزش دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] آبشار زیبای ارنگه و هفت آبشار قبلش که منظره ای به چشم‌های آدم معرفی می‌کنه که انگار توی جزایر‌هاوایی هستیم.

رینه لاریجان [سفر دوستانه] جایی که برای اولین بار یه خرگوش بزرگ دیدم. حس آلیس در سرزمین عجایب رو میداد.

شیرگاه [ سفر شناسایی و آموزش دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] اون روز از سال واقعا گرمای آزاردهنده ای داشت.

پلنگ دره [ سفر شناسایی و آموزش دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] توی این سفر تجربه گرمازدگی توی جنگل رو داشتیم و باعث شد حسابی برای دفعات بعد خودمون رو آماده کنیم.

پل ورسک [ سفر شناسایی و آموزش دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] پلور[ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] جابان [ دستیار راهنمای تور راه ابریشم] آبعلی [سفر دوستانه] چالوس [سفر پیش بینی نشده] کلون بستک [کوهنوردی] کلاردشت [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] محمودآباد [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] کندلوس [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] زیباکنار [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] سیاهکل [سفر خانوادگی] [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] ارفع ده [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] شیرپلا [کوهنوردی] قلعه رودخان [سفر خانوادگی] ماسوله [سفر خانوادگی] الیمستان [ سفر ماجراجویی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] ولشت [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] وزنا [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] نجفدر [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] سله بن [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] توچال [کوهنوردی] مرنجاب [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] هرانده [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] کاشان [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] خرانق [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] چک چک [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] مغستان [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] ریگ زرین [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] امام زاده‌هاشم [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] امام زاده داوود [بازدید کوتاه] الیمانات [ سفر شناسایی و آموزشی دستیار راهنمای تور بودن راه ابریشم] کشار [برف بازی] 

یزد [هیچهایک] دو سفر به یزد موقع رفت و برگشت در مسیر هیچهایک داشتیم. بار اول‌هاست هیجان انگیز غارنوردی داشتیم که تقریبا خودش رو ندیدیم! توی راه برگشت هم خونه امیرحسین دوستمون موندیم که باز هم خودش رو ندیدیم، فقط مادر و پدرش حضور داشتن.

سیرجان[هیچهایک] بندرعباس[هیچهایک] هرمز[هیچهایک] هنگام[هیچهایک] قشم[هیچهایک] بی تردید سفر هیچهایک اولم از تهران تا جنوب و جزیره‌های سه گانه نه تنها بهترین سفر سال نود و پنجم بلکه بهترین سفر زندگیم بود و می‌تونم در مقام بعد سفر جهان نما رو به عنوان بهترین تور زندگیم معرفی کنم. شاید بشه دلیل بهترین بودن این سفرها رو این دونست که اونا نقاطی از زندگی من بودن که چیزی درونم تغییر کرد و جهان بینی تازه ای نسبت به خودم و اطرافم پیدا کردم. آشنا شدن با سبک‌های زندگی جدید و در ادامه گرفتار این حس شدن که دیگه وقتی از چیزی اطلاع داری نمی‌تونی چشمات رو ببندی و برگردی به زندگی سابقت.

پیشرفت در روابط خانوادگی

من عاشق خانواده ام هستم. این یه شعار نیست اما حقیقتی که وجود داره این بود که تفاوت زیادی توی عقاید من و والدینم وجود داشت و این تفاوت‌های بنیادی ما رو وارد کنش و واکنش‌های سخت و دردناکی کرد. ممکنه هر کس دیگه ای دچار چنین گرفتاری ای باشه و من فقط می‌خوام بگم که من هم دچار چنین دردی بودم و اینکه شما تنها نیستین و این شاید احساس بهتری بهتون بده. راه به دست آوردن فردیتتون وقتی با عقاید دیگران و مخصوصا عزیزترین‌هاتون در تضاده واقعا راه سختیه چون توی ناجوانمردانه ترین حالت بهتون صدمه می‌زنن و پای علاقه اتون رو به اونا به میون میارن. قضاوتتون می‌کنن، طردتون می‌کنن، خردتون می‌کنن و خیلی چیزای دیگه. متقابلا خودشون هم اذیت می‌شن و اگه مثل من کسی باشید که روحیه لطیف و حساسی داره، از ناراحت و اذیت شدن اونا هم تحت فشار زیادی قرار می‌گیرین. سفرهای زیادی رو با استرس اضطراب شروع و تموم کردم. ریسک‌های زیادی رو به جون خریدم و حتی این لحظه که می‌نویسم و توی یه سایت عمومی‌حرف‌های دلم رو می‌گم هم دارم ریسک می‌کنم اما من می‌دونم چند نفر دیگه اون بیرون هستن که مثل من حس می‌کنن و احساس می‌کنن که گیر افتادن و هیچ نور امیدی توی زندگیشون نمی‌بینن که فقط با باور خودشون به خودشون از پس همه چی بر بیان. انگار یه کوه مشکل اونجاست که باید ازش بالا برید. چیزی که می‌خوام بگم اینه که درد داره و سخته اما طاقت بیارید و بالا برید. شاید فکر کنید دارم شعار میدم ولی باید بگم که من پوستم کنده شد و هنوز عرق آرامش فعلی خانوادگیمون که بیشتر شبیه معجزه می‌مونه خشک نشده. الان که دارم می‌گم اشک توی چشمام جمع شده. ولی ته تهش شما همون دختر کوچولوی مامان و باباتی که دلت می‌خواد نوازشت کنن، مهم نیست چقدر خرابکاری کردی یا چقدر تغییر کردی و از انتظاراتشون دور شدی، دلت می‌خواد هنوز دوستت داشته باشن و باهات خوب باشن و بهت لبخند بزنن. اما موضوع اینه که هر چقدر این دختر کوچولو این دوست داشتن رو بخواد، نمی‌تونه خودش رو بفروشه. نمی‌تونه یه شخصیت تو خالی طبق خواست عزیزاش باشه، باید خودش باشه و دنبال رویاهاش بره و من با وجود رنجی که کشیدم، صدها هزار بار همین مسیری رو می‌رم که رفتم چون انتخاب دیگه ای نبود. من بازم خودم بودن رو انتخاب می‌کردم، عاشق شدن رو، سفر کردن رو و در این لحظه نوشتن رو. سال ۹۵ در حالی تموم شد که رگ‌های قلب پدرم رو باز کردن تا راحت تر زندگی کنه و انگار رگ قلب خانواده ما هم باز شده باشه، یه بار دیگه واقعا فضای خونه مثل خانواده‌ها شد. پیشرفت توی روابط خانوادگیمون به قدری شکل گرفت که واقعا نمی‌شد برای چیز بیشتری دعا کرد. این تمام چیزی بود که می‌خواستم و بالاخره در کمال ناباوری، شد. بعد از دو سال، کابوس‌های شبانه من آروم گرفت.

پیشرفت در روابط اجتماعی

من به شدت درونگرام و هنوز هم ذاتاً هستم اما ظرفیت برقراری ارتباطم با دیگران توی سال ۹۵ خیلی بیشتر شد و یکی از دلایلش تور و سفر بود. اگه می‌خواستم تور لیدر باشم باید بیشتر حرف می‌زدم و ارتباط برقرار می‌کردم. روز اولی که سر کلاس‌های ارسباران نشستم یادم نمی‌ره. انقدر معذب بودم که حس می‌کردم آدم‌های تور کلاس به قدری نورانین که چشمام داره از نورشون کور می‌شه! ولی حالا اوضاع خیلی بهتر شده. گرچه من قصد ندارم با طبیعت خودم بجنگم و فقط می‌خوام مهارت اجتماعیم رو بهتر کنم. بنابراین از این نظر هم خیلی راضیم.

فعالیت‌ها

کتاب، فیلم و سریال‌هایی دیدم

تئاتر و سینما، موزه و نمایشگاه‌هایی رفتم

کلاس‌های ارسباران

یک جلسه دفاع شخصی

در مجموع با ترم زمستون دانشگاه، به شدت فعال بودم و از فعالیت‌های سال ۹۵ هم راضی بودم.

عادت‌های خوب و بد

+استفاده بی رویه از شبکه‌های اجتماعی رو کمتر کردم.

– هنوز برنامه ریزی کردن و کتاب خوندن روتین رو یاد نگرفتم.

 

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

1 دیدگاه در “سالی که از من قدیمی‌به من جدید سفر کردم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *