خاطره ای از دیدن و سفر کردن

بین تمام قدم زدن‌ها و جستجوهای روز سه شنبه با سمیه، آرمان، پویان و نیلوفر، لحظاتی داشتیم که من می‌تونم تا ابد بهشون فکر کنم، لحظاتی در سکوت و خیره به کبوتری که توانایی پروازش رو از دست داده بود.این تجربه شبیه هیچ کدوم از تجربه‌های قبلیم نبود. وقتی کنار کسی مثل سمیه وایسی که درد یه پرنده رو عمیق می‌فهمه و درک میکنه، خود به خود تو هم‌هاله ای از حقیقتی رو می‌بینی که قبلا نمیدیدی و یا انتخاب کرده بودی که دیگه نبینی و حس نکنی. پنج نفری اونجا وایستاده بودیم و سردرگم به کبوتری که سردرگم تر از ما کنار شیشه ی مغازه این طرف و اون طرف میرفت نگاه میکردیم. چند بار به ذهنم رسید که برم و پرنده رو بردارم اما با سوال “بعدش چی؟” خلع سلاح میشدم! همین طور بقیه هم با همین سوال حرکتی انجام نمیدادن و تلاش سمیه و آرمان برای آب دادن به پرنده بی نتیجه باقی موند. ناتوانی توی کمک به کسی که جلوی چشمات درد میکشه،میتونه آدم رو فلج کنه. اما خوب بالاخره هر روز یه نفر داره می‌میره،یکی داره رنج میکشه و یکی دیگه داره در حقش بی انصافی میشه و… . خوب کی میدونه روزی چند تا پرنده و حیوون تلف میشن؟ خیلی زود یاد درسی که سال‌ها پیش یاد گرفتم میافتم:«تو نمیتونی همه رو نجات بدی.»

پویان سریع جواب میده: «اما این یکی رو میتونیم.»

اما بازم خیلی سریع جواب‌ها توی ذهنم سرازیر میشن و هزاران بن بست جلوی چشمام سبز میشن! ما توانایی نگه داری از یه پرنده رو نداریم. جا، وقت، زمان، پول و علم نگه داری از یه کبوتری که احتمالا دیگه هرگز نمیتونه پرواز کنه و از اون مهم تر کی انقدر روحیه اش قوی هست که بتونه شاهد این همه رنج باشه؟

نهایتا وقتی کبوتر از دست ما کلافه میشه و داخل یه مغازه میشه،رهاش میکنیم و به مسیرمون ادامه میدیم.جمله ی سمیه توی سرم می‌پیچه:«چرا باید این رو امروز میدیدم آخه؟»

با خودم فکر میکنم،اگه سمیه نبود احتمالا من هرگز اون پرنده رو نمی‌دیدم یا حتی اگه میدیدم متوجه نمیشدم که حالش خوب نیست یا حتی اگه متوجه میشدم که حالش خوب نیست،سر دو راهی کمک کردن یا نکردن بهش قرار نمیگرفتم.

اما اصلا موضوع این نبود که ما باید به اون پرنده کمک میکردیم،موضوع «توجه کردن» و «دیدن» بود! موضوع اینه که یه جورایی دکمه‌های حسی من به یکسری از مسائل اطرافم جوری خاموش شده بود که حتی روحم هم خبردار نبود! کی من تصمیم گرفته بودم که دیگه نبینم؟ که دیگه حس نکنم؟ که دیگه درد نکشم؟ این حقیقت که من نمیتونستم همه رو نجات بدم،کاملا درست بود اما آیا به این معنی هم بود که باید در بی خبری کامل فرو میرفتم؟ این درسته که آدم نخواد بدونه و ببینه و بشنوه تا کمتر درد بکشه؟ و اگه بخوام بهش این طور جواب بدم که نه درست نیست و آدم باید ببینه و بشنوه و بدونه به این داستان می‌رسیم که واکنش به این دردها به دو جاده در دو جهت متفاوت ختم میشه. یکی اینکه همزمان با اینکه حس میکنیم، توی غم و درد بقیه غرق بشیم و راه دیگه اینکه انگیزه ی بیشتری برای توانایی کمک به دست آوردن به دست بیاریم.

و البته همیشه قهرمان‌ها اونایی نیستن که نجات میدن،بلکه قهرمان‌های واقعی اونایی هستن که به مسائل «توجه میکنن» و «می‌بینن» چرا که همه ی داستان‌ها از دیدن شروع میشه. از همون نقظه ای که تو چیزی رو می‌بینی که بقیه نمی‌بینن!

“People are afraid of themselves, of their own reality; their feelings most of all. People talk about how great love is, but that’s bullshit. Love hurts. Feelings are disturbing. People are taught that pain is evil and dangerous. How can they deal with love if they’re afraid to feel? Pain is meant to wake us up. People try to hide their pain. But they’re wrong. Pain is something to carry, like a radio. You feel your strength in the experience of pain. It’s all in how you carry it. That’s what matters. Pain is a feeling. Your feelings are a part of you. Your own reality. If you feel ashamed of them, and hide them, you’re letting society destroy your reality. You should stand up for your right to feel your pain.”
― Jim Morrison

“We are like a bunch of dogs squirting on fire hydrants. We poison the groundwater with our toxic piss, marking everything MINE in a ridiculous attempt to survive our deaths. I can’t stop pissing on fire hydrants…I am an animal like any other. Hazel is different. she walks lightly, old man. She walks lightly upon the earth. She knows the truth: We’re as likely to hurt the universe as we are to help it, and we’re not likely to do either.

People will say it’s sad that she leaves a lesser scar, that fewer remember her, that she was loved deeply but not widely. But it’s not sad. It’s triumphant. It’s heroic. Isn’t that the real heroism?

The real heroes anyway aren’t the people doing things; the real heroes are the people NOTICING things, paying attention.”
― John Green, The Fault in Our Stars

“Every society needs heroes. And every society has them. The reason we don’t often see them is because we don’t bother to look.

There are two kinds of heroes. Heroes who shine in the face of great adversity, who perform an amazing feat in a difficult situation. And heroes who live among us, who do their work unceremoniously, unnoticed by many of us, but who make a difference in the lives of others.

Heroes are selfless people who perform extraordinary acts. The mark of heroes is not necessarily the result of their action, but what they are willing to do for others and for their chosen cause. Even if they fail, their determination lives on for others to follow. The glory lies not in the achievement, but in the sacrifice.”
― Susilo Bambang Yudhoyono

بعدا نوشت: بعد از گذشتن چهار سال از اون روز و خوندن دوباره این متن متوجه شدم که من دچار «درماندگی آموخته شده» بودم و این رو بدون اینکه اسمش رو بدونم فهمیده بودم.

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *