داستانک: یک عاشقانه ی ناسالم

سلام. چطوری؟ می‌بینم سرحال، پس بگو. ما؟ رفته بودیم لهرا. سرد بود. خیلی سرد بود. آره. فقط ما دو نفر بودیم. دوازده ساعت توی کیسه خواب بودیم از سرما بیرون نمیومدیم. اتفاقی که نیافتاد اما صدای خرس شنیدیم. آره بابا. ولی فقط یه نعره، اونم از دور و بالای دامنه کوه. نه حساسیتم خوشبختانه عود نکرد. یه برنامه دو روزه بود، باید تو هم میومدی، به نظرم اشتباه کردی که نیومدی. حالا اشکال نداره، تجربه شد، دفعه بعد. خیلی چیزهاش رو دوست داشتم. مناظر عالی. طبیعت فوق العاده. یه جای بکر. آرامش. گله گوسفند‌ها. چشمه و آبگرم گوگردی. یه سگ دوست داشتنی داشت که من عاشقش شدم، همش دنبالمون میومد. بهش شکلات دادیم، بعدش دیگه جوری مشغولش شد که ولمون کرد. شوخی نکن؟ شکلاته دیگه، زهر که نیست. اذیت نکن. یعنی چی می‌میره؟ حالا شاید زیاد نخورده باشه. یعنی می‌میره؟ آخه باورم نمی‌شه. یعنی کشتمش؟

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *