داستانک: یک عاشقانه ی ناسالم

سلام. چطوری؟ می‌بینم سرحال، پس بگو. ما؟ رفته بودیم لهرا. سرد بود. خیلی سرد بود. آره. فقط ما دو نفر بودیم. دوازده ساعت توی کیسه خواب بودیم از سرما بیرون نمیومدیم. اتفاقی که نیافتاد اما صدای خرس شنیدیم. آره بابا. ولی فقط یه نعره، اونم از دور و بالای دامنه کوه. نه حساسیتم خوشبختانه عود نکرد. یه برنامه دو روزه بود، باید تو هم میومدی، به نظرم اشتباه کردی که نیومدی. حالا اشکال نداره، تجربه شد، دفعه بعد. خیلی چیزهاش رو دوست داشتم. مناظر عالی. طبیعت فوق العاده. یه جای بکر. آرامش. گله گوسفند‌ها. چشمه و آبگرم گوگردی. یه سگ دوست داشتنی داشت که من عاشقش شدم، همش دنبالمون میومد. بهش شکلات دادیم، بعدش دیگه جوری مشغولش شد که ولمون کرد. شوخی نکن؟ شکلاته دیگه، زهر که نیست. اذیت نکن. یعنی چی می‌میره؟ حالا شاید زیاد نخورده باشه. یعنی می‌میره؟ آخه باورم نمی‌شه. یعنی کشتمش؟

درباره آرزو ویشکا

یه جستجوگر. یه مسافر.
وقتی مشغول پرسه زدن توی دنیای کتاب ها و نوشته هام نیستم، پایه کوهنوردی و سفرهای اکتشافی و ماجراجویانه ام. سفرهایی که از جنس دیدن و کشف کردن و درک کردن چیزهایی باشه که هیچ جای دیگه دنیا نمی شه تجربه اشون کرد. گاهی این یعنی هیچهایک، گاهی یعنی تجربه یه تور جدید و گاهی یعنی پیاده روی توی کوچه پس کوچه های شهر. آخر تمام این سفرها من باز بر می گردم به غار خودم تا در موردشون فکر کنم و بنویسم. نوشتن سبک زندگی منه.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *