[واگویه‌ها] تا سقف آسمون!

«خیلی برات مهم بود؟ خیلی مهم بود که آدم خوبه ی ماجرا باشی؟ (یا حتی می‌تونست بگه برنده ی ماجرا) چرا بهش گفتی؟ حالا خوب شد که احساس گناهش رو تا سقف آسمون بردی؟ می‌ذاشتی فکر کنه تو کسی بودی که ترکش کردی.»
آرام بود. می‌دانست که در زندگی اش موفق و خوشبخت است اما همزمان غم عمیقی از تک تک سلول‌های بدنش در برابر دیگران بخار می‌شد و مثل بخار نفس‌های زمستانی در هوا به چشم بیناترین‌ها می‌آمد. می‌توانستی بوی مولکول‌های غمگین و دلشکسته ی تنش را استشمام کنی و مثل روزهای بارانی در غمی‌شریک باشی که متعلق به تو نیست. بی قرار در صندلی ام جا به جا شدم.
گفت: «نه.» مکثی کرد تا واژه ی «نه» خوب در مخاطبش ته نشین شود و به او بفهماند تا چه حد این نه مستحکم است.
« نمی‌خواستم با این یکی همون کاری رو بکنه که با من کرد.» لبخند تلخی با گفتن آخرین کلمات و مخصوصا با ته نشین شدن معنای واژه ی «من» بر چهره اش نشست.
[منتخب تکان دهنده ترین مکالمه ی زمستان]

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *