[واگویه‌ها] تا سقف آسمون!

«خیلی برات مهم بود؟ خیلی مهم بود که آدم خوبه ی ماجرا باشی؟ (یا حتی می‌تونست بگه برنده ی ماجرا) چرا بهش گفتی؟ حالا خوب شد که احساس گناهش رو تا سقف آسمون بردی؟ می‌ذاشتی فکر کنه تو کسی بودی که ترکش کردی.»
آرام بود. می‌دانست که در زندگی اش موفق و خوشبخت است اما همزمان غم عمیقی از تک تک سلول‌های بدنش در برابر دیگران بخار می‌شد و مثل بخار نفس‌های زمستانی در هوا به چشم بیناترین‌ها می‌آمد. می‌توانستی بوی مولکول‌های غمگین و دلشکسته ی تنش را استشمام کنی و مثل روزهای بارانی در غمی‌شریک باشی که متعلق به تو نیست. بی قرار در صندلی ام جا به جا شدم.
گفت: «نه.» مکثی کرد تا واژه ی «نه» خوب در مخاطبش ته نشین شود و به او بفهماند تا چه حد این نه مستحکم است.
« نمی‌خواستم با این یکی همون کاری رو بکنه که با من کرد.» لبخند تلخی با گفتن آخرین کلمات و مخصوصا با ته نشین شدن معنای واژه ی «من» بر چهره اش نشست.
[منتخب تکان دهنده ترین مکالمه ی زمستان]

درباره آرزو ویشکا

یه جستجوگر. یه مسافر.
وقتی مشغول پرسه زدن توی دنیای کتاب ها و نوشته هام نیستم، پایه کوهنوردی و سفرهای اکتشافی و ماجراجویانه ام. سفرهایی که از جنس دیدن و کشف کردن و درک کردن چیزهایی باشه که هیچ جای دیگه دنیا نمی شه تجربه اشون کرد. گاهی این یعنی هیچهایک، گاهی یعنی تجربه یه تور جدید و گاهی یعنی پیاده روی توی کوچه پس کوچه های شهر. آخر تمام این سفرها من باز بر می گردم به غار خودم تا در موردشون فکر کنم و بنویسم. نوشتن سبک زندگی منه.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *