منی که جا مانده بود

بعضی آدم‌ها هیچ وقت خودشون رو نمی‌بخشن. هر چند اصلا در ظاهر به نظر نمیاد اما در حقیقت این آدم‌ها به قدری نسبت به خودشون خشم دارن که هیچ جوره حاضر نیستن به خودشون کمک کنن. رنجی که می‌کشن رو لایق خودشون می‌دونن، هر چند که ممکنه در ظاهر بگن این طور نیست. ممکنه بگن نمی‌دونن چرا انقدر رنج می‌کشن. ممکنه بگن من این چیزایی که تجربه کردم و می‌کنم رو نمی‌خوام. یاد گرفتم که بعضی آدم‌ها از خشمشون دورن، به قدری دور که حسش نمی‌کنن. انکار می‌کنن که واقعا تمام مدت خشمگین هستن.
و این انکار باعث می‌شه تمام قدم‌های اشتباه به تمام راه‌های اشتباهی ببرتشون و تمام رنج‌های اشتباهی رو نصیب این آدم‌ها بکنه. این آدم‌ها اشتباه می‌کنن و اینکه یه نفر دیگه این حرف رو هزاران بار بهشون بگه یا هزاران نفر هزاران بار بهشون بگه کافی نیست. چیزی که لازمه اینه که این حرف رو یک بار، از ته دل، خود این فرد به خودش بزنه. این که لایق چیزهای خوبه. اینکه دیگه از دست خودش عصبانی نیست. اینکه خودش رو به خاطر اشتباهاتش می‌بخشه. اینکه خودش رو دوست داره.
من اینجوری بودم. بعد از اینکه از این باتلاق در اومدم متوجه شدم و دیدم که چرا من اینجوری بودم. تمامش از یادگیری من از اطرافم میومد. دیروز به خودم اومدم دیدم مادربزرگم بعد از پنجاه شصت سال هنوز داره خودش رو به خاطر مرگ اولین بچه اش ملامت می‌کنه و هنوز خوابش رو می‌بینه! هنوز خودش رو نبخشیده! هنوز خودش رو دوست نداره و هنوز فکر می‌کنه باید دیگران نجاتش بدن و حتی در حد رفع یه نیاز ساده ای مثل خوردن خودش رو با اصرار وابسته حضور دیگران جلوه می‌ده! این چیزی بود که مادربزرگ‌هام به مادرها و پدرهامون یاد داده بودن و بگذریم از اینکه پدربزرگ‌ها چه چیزهایی یاد دادن!
این خودآگاهی‌ها قدم‌های سخت و دردناکی هستن برای ما. ما به دردهامون اعتیاد داریم چون فکر می‌کنیم اون رنج و عذاب‌ها به زندگی ما معنی دادن. اعتراف به اینکه تمام این سال‌ها راه رو اشتباه رفتیم برای هیچ کس آسون نیست. بخشیدن خودمون آسون نیست. دوست داشتن خودمون و قدم واقعی برداشتن برای خودمون…
این هم خودش نوعی رنج کشیدنه اما توی مسیر درستش. هیچ پایانی به رنج‌هایی که انسان می‌بره نیست اما نوع رنجی که می‌بریم، می‌تونه کاملا دست خودمون باشه.

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *