الماس‌ها و مرواریدها: یک داستان پریان

نوشته نیل گیمن|آرزو ویشکا

روزی روزگاری، در زمان‌های قدیم، زمانی که درختان راه می‌رفتند و ستارگان می‌رقصیدند، دختری که مادرش مرده بود و مادر جدیدش از راه رسیده و با پدرش ازدواج کرده بود و با خود دخترش را به همراه آورد. کمی‌بعد پدر هم به دنبال همسر اولش از دنیا رفت و دخترش را تنها گذاشت.

مادر جدید، دختر را دوست نداشت و با او بدرفتاری می‌کرد. همیشه هوای دختر خودش  را که بسیار تنبل و بی ادب بود، داشت. یک روز، نامادری‌ دختر به او که تنها هجده سال داشت، بیست دلار داد تا مواد بخرد. گفت: «در مسیر نایست.»

بنابراین دختر بیست دلار را برداشت و چون راه طولانی بود، سیبی درون کیفش گذاشت. از خانه خارج شد و به سمت انتهای خیابان، در جایی که قلمرو خلافکارهای شهر شروع می‌شد، راهی شد.

سگی را نفس نفس زنان و نا آرام زیر گرما دید که به تیر چراغ زنجیر شده بود. دختر گفت: «طفلکی.» و به او آب داد.

آسانسور خراب بود. آسانسور آنجا همیشه خراب بود. در نیمه‌ی مسیر روی پله‌ها، فاحشه‌ای را با صورت ورم کرده، دید. او با چشمان زردش به دختر خیره شد. دختر گفت: «بیا.» و سیب را به فاحشه داد.

به طبقه‌ی مواد فروش رفت و سه بار به در کوبید. مواد فروش در را باز کرد، به او خیره شد و چیزی نگفت. دختر بیست دلار را به او نشان داد، بعد گفت: « وضعیت اینجا را ببین.» و با تقلا وارد شد. «هیچ وقت اینجا را تمیز نمی‌کنی؟ وسایل شست و شوی‌ات کجاست؟»

مواد فروش شانه بالا انداخت. سپس به کمدی اشاره کرد. دختر کمد را باز کرد و در آن یک جارو و یک کهنه یافت. سینک دستشویی را از آب پر کرد و مشغول تمیز کردن آنجا شد. زمانی که اتاق‌ها تمیزتر شدند، دختر گفت: « آن چیزها را برای مادرم بده.»

مرد داخل دستشویی رفت و با یک کیسه‌ی پلاستیکی برگشت. دختر کیسه‌ی پلاستیکی را گرفت و از پله‌ها پایین رفت.

فاحشه گفت: «خانم، سیب خوب بود اما من واقعا دارم عذاب می‌کشم. چیزی همراه خودت داری؟»

دختر گفت: «این برای مادرم است.»

«لطفا؟»

«طفلکی.»

دختر تعلل کرد و بعد پاکت را به او داد. گفت: «مطمئنم که نامادری‌ام درک می‌کند.»

ساختمان را ترک کرد. در حالی که می‌گذشت، سگ گفت: «دختر، تو مثل یک الماس می‌درخشی.»

او به خانه رسید. مادرش در اتاق جلویی انتظارش را می‌کشید. تقاضا کنان گفت: «کجاست؟»

«متاسفم.» این را دختر گفت و الماس‌ها از میان لب‌هایش، تلق تلق‌کنان بر زمین افتادند.

نامادری او را زد.

دختر گفت: « آی!» فریادی به رنگ سرخ یاقوتی از سر درد کشید و یاقوتی از دهانش بیرون افتاد.

نامادری‌اش زانو زد و جواهرات را برداشت. گفت: « قشنگند. آن‌ها را دزدیده‌ای؟»

دختر که می‌ترسید حرفی بزند، سر تکان داد.

« باز هم از این‌ها آنجا داری؟»

دختر در حالی که به شدت لبانش را به هم دوخته بود، سر تکان داد.

نامادری نرمی‌بازوی او را بین انگشت و شستش گرفته و تا جایی که می‌توانست محکم نیشگون گرفت. آن‌قدر ادامه داد که برق اشک در چشمان دختر نمایان گشت اما هیچ نگفت. بنابراین نامادری او را در اتاق خوابی بدون پنجره زندانی کرد تا نتواند فرار کند.

زن الماس‌ها و یاقوت را به سمساری اَل در نبش خیابان برد و اَل بدون هیچ پرسشی به او پنج هزار دلار داد. سپس، زن دختر دیگرش را فرستاد تا برایش مواد بخرد.

دختر خودخواه بود. سگ را نفس نفس زنان در آفتاب دید و زمانی که مطمئن شد که زنجیر شده است و نمی‌تواند دنبالش کند، به او لگد زد. از کنار فاحشه‌ی روی پله‌ها گذشت. به آپارتمان مواد فروش رسید و در زدمرد نگاهش کرد و دختر بدون هیچ حرفی بیست دلار به دستش داد. در راه بازگشت، فاحشه‌ی روی پله‌ها گفت: «لطفا…؟» اما دختر حتی قدم‌هایش را آهسته نکرد. فاحشه را «هرزه.» خطاب کرد.

زمانی که از کنار سگ می‌گذشت، سگ گفت: «مار.»

در راه بازگشت به خانه، دختر مواد را بیرون آورد و دهانش را باز کرد تا به مادرش بگوید: «بفرمایید.» قورباغه‌ی کوچک، با رنگی روشن از لب‌هایش سر خورد. از روی بازویش به روی دیوار پرید و از آنجا بدون اینکه پلک بزند به آن‌ها خیره شد.

دختر گفت: «اوه خدای من، چندش آور است.» پنج قورباغه‌ی درختی رنگی دیگر و یک مار کوچک با رگه‌های قرمز، سیاه و زرد ظاهر شدند.

دختر گفت: «سیاه در برابر قرمز، سمی‌است؟» (سه قورباغه‌ی درختی دیگر، یک وزغ نی‌زار، یک مار نابینای سفید و یک بچه سوسمار درختی.) دختر از آن‌ها فاصله گرفت.

مادرش، کسی که از مارها یا هر چیز دیگری نمی‌ترسید، به یکی از مارهای رگه‌دار لگد زد و در مقابل، مار او را نیش زد. زن جیغ کشید و پا کوبید و دخترش نیز شروع به جیغ کشیدن کرد، جیغی بلند و طولانی که باعث شد افعی بالغی از لب‌هایش پایین بیفتد.

دختر، دختر اول که اسمش آماندا بود، صدای جیغ‌ها را شنید و بعد صدای سکوت را اما هیچ راهی برای اینکه بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد، نداشت.

به در کوبید. هیچ کس در را باز نکرد. هیچ کس حرفی نزد. تنها صدایی که می‌توانست بشنود، صدای خش خش بود. انگار که چیزی بزرگ و بی پا روی فرش می‌لغزید.

زمانی که آماندا گرسنه شد، به قدری گرسنه که حتی نمی‌توانست سخن بگوید، شروع به حرف زدن کرد. گفت: « تو ای عروس نامسحور سکوت، تو ای دایه‌ی کودک سکوت و کند‌کننده‌ی زمان… »

اگرچه کلمات داشتند خفه‌اش می‌کردند، او به حرف زدن ادامه داد.

«زیبایی حقیقت است، زیبایی حقیقت—این تمام چیزی است که شما بر روی زمین می‌فهمید و تمام آنچه که نیاز دارید بفهمید…» یاقوت کبود نهایی بر روی کف چوبی اتاق در بسته‌ی آماندا افتاد.

سکوت، مطلق بود.

تصویری که نیل گیمن بر اساس آن این داستان را نوشته آلبوم: چه کسی آماندا پالمر را کشت؟