کتاب‌های انگلیسی مورد نیازمون رو از کجا پیدا کنیم؟

اگه شما هم مثل من شیفته زبان انگلیسی باشید یا اگه برای دانشگاه و پروژه‌هاتون یا برای بهبود زبان انگلیسیتون به کتاب انگلیسی نیاز دارید، حتما با این سوال مواجه شدین که کتاب‌های مورد نیازتون رو از کجا گیر بیارید؟ خب من سعی می‌کنم منابعی رو که می‌تونید بهشون مراجعه کنید اینجا جمع آوری کنم و چون این منابع به[…]

هیولایی که زیر پوست شهر نفس می‌کشد

وارد خانه که شدم همه جا پر از بادکنک‌های رنگی بود و من طوری در بادکنک غرق شده بودم که هر کسی جای من بود در مرحله بعد منتظر یک جمعی بود که از پشت صندلی‌ها بیرون می‌پریدند و فریاد می‌زدند: «سوپرایز!» اما ده دقیقه گذشته بود و خبری از هیچ کس نبود. خانه خالی بود. اول فکر کردم شاید[…]

قدم زدن بر روی زمینی که جای یک زن نیست

-گفت اینجا که جای زن نیست! برو مردتو بیار! یه بغضی اومد تو گلوم و گفتم: من مرد ندارم. […] تا خونه زار زار و با صدای بلند پشت فرمون گریه کردم. وقتی لیلی گلستان توی تداکس تهران صحبت کرد، تقریبا هیچ کدوم از سایت‌هایی که در مورد این سخنرانی مقاله و گزارش نوشتن(که البته نود درصد رونوشتی از سایت ایلنا[…]

چطوری از موزه گردی لذت ببریم؟

سوال اساسی برای من این بود که «چطور از موزه لذت بیشتری ببرم؟» یا «اصلا به طور کلی چطور از موزه گردی لذت ببرم!؟» «اصلا می‌شه از موزه لذت برد؟» اول اینکه برای لذت بردن از همچین جایی لازمه که یه کنجکاوی اولیه در موردش داشته باشیم. اگه از اول این توی ذهنت باشه که «خب بریم چهار تا دونه[…]

سالی که از من قدیمی‌به من جدید سفر کردم

وقتی بر می‌گردیم و به یک سالی که از زندگی مون گذشت فکر می‌کنیم، چی می‌بینیم؟ چطور می‌شه زندگی رو تقسیم بندی کرد؟ چطور می‌شه وزن کوله باری که با خودت آوردی سنجید؟ فکر کنم باید به لحظات محبوب خودت توی سال نگاه کنی، به تصمیماتی که ازشون راضی بودی یا راضی نبودی و تصمیمات جدیدی که می‌خوای برای سال[…]

چرا این بار «دختر کولی» رو به عنوان اسم سایتم انتخاب کردم؟

حقیقت اینه که من یه وبلاگ نویس قدیمی‌ام که تمام آثار و ردپاهای قدیمیش به نوعی پاک شده. از بلا به دور، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه، وبلاگ‌های دوران نوجوونی به اسم‌های دختر عاشق، هری پاتر و هرمیون دوست داشتنی، هری پاتر و قدرت عشق، قلب پارچه ای، سرزمین ماه ترش و شیرین بگیر تا وبلاگ موندگار دختر باد رویایی که همون[…]

فقدان حضوری آشنا

قبرستان تازه آباد رشت، میان صدها قبر مرمر سفید و مشکی ایستاده بودم. گل گلایل سفید را آنجا درک کردم و نوشته‌های حکاکی شده ی «مادر» و «پدر» درون یک قلب بر روی سینه ی گورها را. داشتند «بابا جون» را می‌شستند. بوی گلاب می‌آمد. حرف از خرید سنگ قبر بود، حرف از قبری که کنار گور «بابا جون» برای[…]

خاطره ای از دیدن و سفر کردن

بین تمام قدم زدن‌ها و جستجوهای روز سه شنبه با سمیه، آرمان، پویان و نیلوفر، لحظاتی داشتیم که من می‌تونم تا ابد بهشون فکر کنم، لحظاتی در سکوت و خیره به کبوتری که توانایی پروازش رو از دست داده بود.این تجربه شبیه هیچ کدوم از تجربه‌های قبلیم نبود. وقتی کنار کسی مثل سمیه وایسی که درد یه پرنده رو عمیق[…]