آخرین بروزرسانی توسط غزاله شهابی راد 1 ماه پیش
‏‫3 صدا
2 پاسخ
  • نویسنده
    نوشته‌ها
  • #8241
    آرزو
    مدیرکل

    این هفته موضوعی که خیلی طرفدار داشت توی بحث‌های اولیه دورهمی رقص با اژدها بحث کمال گرایی بود… توی این بخش می‌خوایم تمام موضوعات مرتبط با این بحث رو مطرح کنیم
    اگه تجربه ای توی زمینه کمال گرایی دارین حتما بگین
    اگه کتاب و پادکست و فیلم خوبی می‌شناسین حتما معرفی کنین
    توی این بخش به طور متمرکز در مورد کمال گرایی صحبت می‌کنیم و در صورتی که دوباره نیاز بشه کاروان ریسمان آریادنه فعال می‌شه و اگه نه توی دل همین کاروان‌های فعال تمرین هایی برای اعضای کمالگرا می ذاریم که بتونیم کنار هم روی افکار و باورهای محدودکننده امون کار کنیم

    #8321
    سوده
    مشارکت کننده

    ممنون خیلی عالیه

    #8466
    غزاله شهابی راد
    مشارکت کننده

    مهارت آماتور بودن
    چیز جالبی در آماتور بودن هست. وقتی تازه کار هستی هیچ دلیلی نداره که در انجام کار مورد نظر خوب باشی. هیچ کس بدون تمرین و تلاش نمیتونه مهارت بیاموزه. و مهارتی که کسب میشه متناسب با تلاشی هست که انجام میدهیم. تلاش میکنیم، تمرین میکنیم و یه جایی میرسه که توی اون کار خیلی خوب هستیم. کلی آدم میشناسنمون، رومون حساب میکنند، بهمون پول میدن براشون کار کنیم.
    مثلا یه تصویرگر حرفه ای از سمت ناشر ها و نویسنده ها استخدام میشه تا براشون طراحی کنه. کارش چاپ بشه . خیلی هم عالی ولی …. اگه اشتباهی پیش بیاد که همیشه پیش میاد، اشتباه یک حرفه ای هست. براش سنگینه. ممکنه ضرر مالی و … داشته باشه.
    یه حرفه ای، درآمد خوب داره. شناخته شده هست و …. درعوض ازش انتظاراتی میره. ازش انتظار میره که کارها رو سر موقع تحویل بده. کارها با کیفیت باشند و ایراد نداشته باشند. انتظار میره که بتونه انتظارات مشتریشو برآورده کنه.
    و این چالشی هست که فرد حرفه ای باهاش درگیره.
    ( البته مطمئنا برای حرفه ای ها هم میتونم چیزهایی بگم که فشار از روشون برداشته بشه ولی این موضوع، درگیری من نیست.)
    خوب حالا یه نفر که تازه شروع کرده چی؟
    منی که تازه شروع کردم به یادگیری؟ هرچی بخوام میتونم بکشم. کسی از ایده ی من خوشش نیاد هیچ اهمیتی نداره! چون مشتری من نیست. منی که هر ایده ای رو به هر نحوی میتونم پیاده سازی کنم و کسی نمیتونه بگه باید طور خاصی انجام میدادم یا از من ناامید شده. من هر سلیقه ای بخوام میتونم بکار ببرم.
    من تازه وارد، من آماتور…. معنی این موقعیت من یعنی کسی که کاری رو بلد نیست. من نمیدونم چی رو دوست دارم چطور بکشم. تواناییش رو ندارم. من بلد نیستم نقاشی کنم. یه موقعیت خیلی عادی تو جهان. ما بلد نیستیم هیچ کاری بکنیم بجز اینکه برای یادگیریش تلاش کرده باشیم.
    پس موقعیت من کاملا عادی هست. جای شرم نداره. کلی آدم هستند که مهارت های مختلف دارند و مهارت نقاشی رو ندارند. یا افرادی که هیچ مهارتی ندارند. این وضعیت خیلی طبیعی هست و هیچ دلیلی برای شرم وجود نداره. حتی اگه خواسته ی من مهارت داشتن در نقاشی باشه هیچ دلیلی نداره که از ماهر نبودن توش شرم داشته باشم.
    همون طور که اگه من الان تصمیم بگیرم برم زبان اسپانیایی یاد بگیرم، هیچ دلیلی نداره از اینکه بلد نیستم این زبان رو شرمنده باشم.
    خیلی مسئله ی عادی و طبیعی ای هست . ولی از نظر احساسی این شرم برام وجود داره و به خاطرهمین دارم بارها این جمله رو تکرار میکنم.

    هیچ دلیلی وجود نداره و هیچ اشکالی وجود نداره که در یک کار مهارت نداشته باشم.
    در ادامه باید بگم که اینکه بچه بودم مداد و کاغذ دادن و نقاشی کشیدم، دلیل نمیشه بگیم تجربه ی نقاشی دارم. یا اگه دو ترم کلاس رفتم و بازهم توش خوب نبودم هیچ دلیلی برای شرم نیست.
    من متوجه نمیشم این شرم از کجا میاد. وقتی کسی از من میپرسه که حالا چی بلدی از این چیزی که چند ماه روش کار کردی؟ چرا من شرم دارم که توش ماهر نیستم؟ آخه توش ماهر بودن برای الان من امکان پذیر نیست.
    شرم از انتخاب های گذشته ی منه؟ شرم از شخصیت منه؟ از اینکه من آدمی نبودم که از 16 سالگی در کنار تمام ناملایمتی های مدرسه و خانواده و افسردگی بشینم روزی 4 ساعت تلاش کنم و خودم بدون هیچ حمایت عاطفی و دانشی و … نقاشی یاد بگیرم؟
    اصلا به درک!
    چه اهمیتی داره که من از بچگی دوست داشتم که نقاشی یاد بگیرم و نتونستم یا امروز تصمیم گرفته ام که یاد بگیرم ؟
    چرا اینکه من از سالها پیش میدونستم نقاشی دوست دارم باید باعث بشه من شرمنده باشم و مثل یه بار روی دوشم بکشمش؟
    من سالها دوست داشتم نقاشی رو و الان شرایط فراهم شده… من پس از سالها موفق شدم که شرایط رو برای خودم از نظر جسمی، خانوادگی، روانی و مالی مساعد کنم که نقاشی رو یاد بگیرم. چرا این شکلی بیانش نکنم که آره من بالاخره موقعیتش رو دارم. بالاخره آماده شدم و راه برام باز شد.
    من نمیخواهم بار شرم برای چنین چیزی رو داشته باشم. به کسی چه مربوط. من از خودم شرمنده نیستم چون میدونم چه برمن گذشته. به کس دیگه ای هم که ربط نداره، پس این شرم رو باید بریزم دور. از من دور شو

    من میخوام بتونم بپذیرم نقاشی بلد نیستم و این مهارتیه که میشه یادگرفت. من بارها و بارها چیزهای مختلفی یاد گرفته ام. از سطح هوش و توانایی جسمی و روانی نرمالی برخوردارم و نقاشی چیزی نیست که در سطح توانایی های یک انسان نرمال نباشه.
    پس برای من کاملا دست یافتنی هست. تجربه های زیادی هم دارم از اینکه برای یاد گرفتن چیزی تلاش کرده ام و نتیجه داده. پس من میتونم نقاشی یاد بگیرم. مشکل حل نشدنی ای نیست.
    خب حالا راه یادگرفتن این مهارت جدید چیه؟
    من میخوام نقاشی یاد بگیرم. بتونم اجسام، افراد، حیوانات و گیاهان و ساختمان ها رو از زوایای مختلف بکشم و رنگ کنم.
    نحوه ی یادگیری این چیز چیه؟
    کسب دانش اولیه و تمرین تمرین تمرین و سپس کسب دانش بیشتر و تمرین تمرین تمرین و ….
    نحوه ای که من این مهارت رو میتونم یاد بگیرم چیه؟
    پیدا کردن منبعی که متوجه بشم. تمرین تمرین تمرین. دوباره دیدن منبع یا پیدا کردن منبع بهتر تمرین تمرین تمرین. انجام پروژه هایی که نشون بده من موضوع مد نظرم رو یاد گرفتم.

    و فراموش نکردن یه نکته ی مهم.
    من وقتی شروع کردم زبان ژاپنی یاد بگیرم، استادم یه حرف خیلی خوب بهمون زد. گفت برای هر ساعت کلاس درس، شما باید سه ساعت تمرین کنید. اون موقع من هفته ای یک جلسه ی سه ساعته کلاس میرفتم. پس استادم ازمون انتظار داشت که تا هفته ی بعدش 9 ساعت تمرین کرده باشم. 9 ساعت درس خونده باشم. و من اون موقع برای 2 ترم این کار رو کردم. و فوق العاده بود. خیلی بیشتر از بقیه ی بچه ها یاد گرفتم. خیلی خوب یاد گرفتم. اونجا من باهوش تر یا با استعداد تر نبودم. فقط اونقدر که لازم بود براش وقت گذاشتم.
    این کاریه که برای یادگرفتن هر چیز دیگه ای میشه بکار برد. اگه من یک ساعت ویدئو آموزشی میبینم، چون تو ویدئو خیلی بیشتر از یک ساعت حضور در کلاس معلم آموزش میده، بنظرم جا داره که حداقل5 ساعت تمرین کنم.
    و این چیزیه که تو روند یادگیری من جاش خالی بوده.
    من ویدئو میدیدم، بعد همون رو تمرین میکردم و بعد میرفتم سراغ ویدئوی بعد. یه چیزهایی یاد میگرفتم …. ولی دست و پا شکسته. چون حجم چیزی که میدیدم خیلی بیشتر از چیزی بود که یاد میگرفتم. دانش اضافه میشد. معیارهای من برای اینکه نقاشی خوب باید چه شکلی باشه بالا میرفت، ولی توانایی من برای اجرا خیلی کندتر رشد میکرد و استرس من برای کشیدن بیشتر و بیشتر میشد. از یه موضوع که توش داشتم دست و پا میزدم میرفتم به موضوع بعدی. و اضطراب بیشتر و خستگی بیشتر. آخه مگه توان من چقدر هست برای یادگیری یه چیز جدید که از خودم انتظار دارم همه چیز رو با یک ساعت تمرین یاد بگیرم و برم سراغ ویدئوی بعد؟
    این باید عوض بشه. کاری که میخوام بکنم اینه که:
    یا آموزش نمیبینم و فرض میکنم آموزش رو ندیدم و بلد نیستم یا براش وقت کافی میگذارم. تا وقتی هم که به اندازه ی کافی برای تمام چیزهایی که به اصطلاح تمرین کردم وقت کافی نگذاشتم مبحث جدید شروع نمی کنم. یه جدول میگذارم برای ساعت هایی که صرف تمرین موضوعی خاص کردم. و ثبتشون می کنم.
    پینوشت: دلیل اینکه در تاپیک کمالگرایی این رو نوشتم به خاطر اینه که فکر میکنم تفکر اینکه من باید الان نقاشیم خوب باشه بدون اینکه براش بدرستی تلاش کنم به کمالگرایی برمیگرده. با اینکه مثال نقاشی شاید برای خیلی ها اهمیتی نداشته باشه، امیدوارم قابل درک باشه.
    مرسی که خوندین 🙂

شما برای پاسخ به این تاپیک باید وارد شوید.

تمام حقوق این وب‌سایت متعلق به جیپسی می‌باشد.