قدم زدن بر روی زمینی که جای یک زن نیست

-گفت اینجا که جای زن نیست! برو مردتو بیار! یه بغضی اومد تو گلوم و گفتم: من مرد ندارم. […] تا خونه زار زار و با صدای بلند پشت فرمون گریه کردم.

وقتی لیلی گلستان توی تداکس تهران صحبت کرد، تقریبا هیچ کدوم از سایت‌هایی که در مورد این سخنرانی مقاله و گزارش نوشتن(که البته نود درصد رونوشتی از سایت ایلنا با منبع یا بدون منبع به اشتراک گذاشته بودن) به این بخش مهم صحبت‌هاش اشاره نکردن و توی خلاصه‌هایی که از حرف‌های لیلی گلستان گذاشتن این بخش رو حذف کردن. گفت رفته بود ارشاد که مجوز گالری نقاشی بگیره اما تا یک هفته بهش محل سگ هم نذاشته بودن! بعد یک هفته گفته بودن اینجا چیکار می‌کنی؟ اینجا جای زن‌ها نیست، برو مردتو بیار! انقدر حالش بد می‌شه که وقتی بالاخره توی دفتر راهش می‌دن بغضش می‌ترکه و اشک‌هاش صورتش رو خیس می‌کنه و وقتی مجوز رو بهش می‌دن بدون خداحافظی و تشکر از اونجا می‌ره چون حسابی به غرورش برخورده بود که حق هم داشته. در ادامه صحبت‌هاش به تمام مشکلاتی اشاره می‌کنه که می‌تونست نباشه و باهاشون دست و پنجه نرم کرده! این مشکلات برای زن‌ها هنوز هم وجود داره. مشکلاتی که هنوزم می‌تونه نباشه.

چقدر باید از ته دل چیزی رو بخوایم که توی راه بدست آوردن اون واقعاً تلاش کنیم؟ چجوری می‌تونیم وقتی که شرایط ایده آل نیست، به خواسته‌هامون برسیم؟

درست و سالم زندگی کردن توی جامعه ای که از همه طرف تو رو به سمت یه زندگی ناسالم هل می‌ده اصلا آسون نیست. جایی که ناسالم لباس سالم رو پوشیده و خود رو زیر پا گذاشتن معنای فداکاری، مادر و زن زندگی بودن گرفته. آدم‌هایی مثل لیلی گلستان جزو افرادی بودن که جلوتر از زمانه خودشون فکر می‌کردن. چیزهای بیشتری از هم نسل‌های خودشون می‌دیدن و درک می‌کردن و همین باعث رنج مضاعفشون می‌شد. اصلا نمی‌خوام باقی هم نسل‌های لیلی گلستان یا حتی همین حالا رو تحقیر کنم، اصلا! با یه نگاه به زندگی لیلی گلستان می‌تونین متوجه بشید که چه عواملی باعث این خودآگاهی بیشتر این فرد نسبت به دیگران شده اما بازم با این حال می‌خوام به این تفاوت اشاره کنم چون لازمه که این دید افزایش پیدا کنه. شما کی رو دیدید که توی سال ۵۳ انقدر به فردیت خودش اهمیت بده که با وجود اینکه عاشق شوهرشه ازش جدا بشه چون می‌دید درکشون از زندگی یکی نیست و کنارش خوشحال نیست؟ کدوم زن رو دیدید که حتی همین حالا بتونه انقدر مراقب خودش باشه؟ انقدر خودش رو دوست داشته باشه و برای فردیتش ارزش قائل باشه که چنین کار سختی رو انجام بده؟ داستان درگیری‌های جنگ، درگیری‌های پدر دختری، زن و شوهری، بازار کتاب، پیدا کردن کار و زن مجرد بودن به نظرم الان دیگه همه قصه‌هاییه که به گوش آشناست اما لیلی گلستان توی حرف‌هاش به چیزی اشاره کرد که کمتر زنی توی ایران بلند بهش اشاره کرده. به اینکه «من مرد ندارم» و «من هم انسانم» و «زن هم دارای ارزش و جایگاه اجتماعیه» و و فردیت و عزت نفسی داره که با وابسته کردن شخصیت و هویتش به یک مرد نباید تعریف بشه. بیاید سخنرانی لیلی گلستان رو توی ویدئو زیر ببینیم و بیشتر به این موضوع فکر کنیم که بعدا مفصلتر در موردش صحبت کنیم. می‌تونید یه مقاله خوب هم اینجا بخونید.

 

صبور باشید، صبوری همراه با لبخند

حالا که داریم در مورد لیلی گلستان حرف می‌زنیم می‌خوام متن سخنرانی لیلی گلستان که توی روزنامه اعتماد چاپ شده بود رو به اشتراک بذارم، خوندنش رو از دست ندید:

من امروز می‌خواهم از ورای تعریف قصه ممیزی‌های کتاب‌هایم، فضای فرهنگی، سیاسی و تاریخی روزگارم را حکایت کنم. فضایی به‌شدت فراواقعی و سوررئال.

بگویم چه شد که من الان در خدمت شما هستم. منی که خوشحال و راضی‌ام، اما به‌شدت خسته، انرژی از کف داده و از پا افتاده‌ام.

قصه حواشی کتاب‌هایم را می‌گویم و بعد می‌گویم چه راهکارهایی می‌توان در پیش گرفت تا بتوان از این راه ناهموار به مقصد رسید.

من تا امروز ۳۰ کتاب ترجمه کرده‌ام. از ۲۵ سالگی تا حالا که سال دیگر ۷۰ سالم می‌شود. تقریبا نیمی‌از این کتاب‌ها دچار گرفتاری‌هایی خنده‌دار، غصه‌دار و شگفت‌انگیز شده‌اند. وقت کم داریم و فقط به تعریف پنج، شش کتاب بسنده می‌کنم.

– نخستین کتابم چطور بچه به دنیا میاد بود. که در سال ۱۳۴۸ منتشر شد. کتاب آنقدر سروصدا کرد که تلویزیون وقت، نیم ساعت به آن اختصاص داد. در آن زمان کتابخانه‌های سیار کانون پرورش که به صورت اتوبوس بود به همه جا می‌رفت و کتاب به راحتی به دست همه جور قشر و طبقه‌یی می‌رسید.

با مادرها مصاحبه می‌کردند و آنها می‌گفتند کتاب را به دست بچه‌مان می‌دهیم و خودمان را از دست سوالات آنها راحت می‌کنیم.

این کتاب در سال ۱۳۵۶ قرار شد کتاب درسی دبستان شود. داشتند قراردادها را درست می‌کردند که سال ۵۷ رسید. انقلاب شد و این کتاب نخستین کتاب کانون بود که توقیف شد. توقیف ماند تا به امروز.

– کتاب بعدی‌ام زندگی، جنگ و دیگر هیچ بود. بحبوحه جنگ ویتنام بود و سلاخی امریکایی‌ها و مظلومیت ویتنامی‌ها. نویسنده اوریانا فالاچی بود خبرنگار جسور و خوش قلم ایتالیایی.

کتاب مورد استقبال رسانه‌ها و مردم قرار گرفت و در همان سال اول به چاپ دوم رسید.

یادمان باشد که در آن زمان تیراژ کتاب پنج هزار و سه هزار تا بود و نه مثل حالا هزار تا و پانصد تا.

بعد از مدتی نیکسون به ایران آمد و از مهرآباد تا پاستور را باید با ماشین طی می‌کرد و بالطبع از جلوی دانشگاه تهران و کتابفروشی‌ها رد می‌شد و ویترین‌ها پر بود از پوستر بزرگ کتاب و خود کتاب. ساواک پوسترها و کتاب‌ها را از پشت ویترین‌ها جمع کرد و همین کار باعث سروصدا و بر محبوبیت کتاب افزوده شد.

در سال ۵۸ فالاچی برای مصاحبه با حضرت امام‌خمینی(ره) به ایران آمد.

مدتی بعد تمام کتاب‌های فالاچی توقیف شدند.

یک وقفه بیست ساله پیش آمد و کتاب از نو منتشر شد و هنوز دارد تجدید چاپ می‌شود.

این کتاب با موفقیتی که پیدا کرد راه مترجم شدن را برای من باز کرد و از نظر من کتاب خوش‌یمنی بود.

– بعد کتاب‌های میرا و زندگی در پیش رو بود که به فاصله یک سال منتشر شدند. میرا کتابی تقریبا سیاسی بود که ساواک را خوش نیامد اما فقط به تذکر دادن به ناشر قناعت کرد و زندگی در پیش رو یک کتاب کاملا اجتماعی و انسانی بود. هر دو در سال ۵۸ که امیرکبیر تغییر مدیریت داد توقیف شدند. بعد از مدتی کسانی که به جای عبدالرحیم جعفری نازنین مدیر امیرکبیر آمده بودند مرا احضار کردند و به من گفتند که چون کتاب زندگی در پیش رو خیلی هواخواه دارد شما بیایید پسرک کتاب را که حرف‌های بی‌تربیتی می‌زند ادب کنید تا کتاب در بیاید. خب این خواست عجیبی بود. ترجیح دادم پسرک بی‌ادب بماند و کتاب در نیاید.

بعد از ۱۲ سال حق کتاب‌ها را از امیرکبیر گرفتم و به ناشر دیگری دادم و کتاب بدون هیچ حذفی درآمد. فقط به دلیل جو متفاوت اول حرف‌های بی‌ادبی را نوشتیم و بقیه را نقطه‌چین کردیم تا خود خواننده پر کند! کتاب به چاپ‌های چهارم و پنجم که رسید خود ناشر در دوره چهار سال اول احمدی‌نژاد لغو مجوز شد و کتاب‌ها ماندند. شش ماه بعد کتاب‌ها را به وفور در میان بساط‌های کتاب در همه جا دیدیم. افستی در آمده بود و من نه تنها اعتراضی نکردم بلکه خیلی هم خوشحال شدم که مردم می‌توانند آنها را بخوانند.

– کتاب زندگی با پیکاسو این کتاب را زنی که با پیکاسو سالیان سال زندگی کرد نوشته. فرانسو از ژیلو. کتاب به چاپ چهارم که رسید گفتند توقیف. دلیلش را پرسیدیم. گفتند این زن، زن عقدی پیکاسو نبوده! چه می‌توانستیم بگوییم. بررس با حال کتاب به شوخی گفت حالا این آقای پیکاسو نمی‌توانست این خانم را صیغه کند تا کتاب شما دربیاید؟ تمام راه از ارشاد تا خانه را می‌خندیدم.

– کتاب تیستوی سبز انگشتی کتابی پر از صلح و صفا و مهربانی. این کتاب در سال ۱۳۵۵ منتشر شد و بسیار خوانده شد.

در زمان جنگ ایران و عراق به من خبر دادند که چه نشسته‌یی که تیستو توقیف شد.

رفتم کانون پرورش فکری وپرس و جو کردم. گفتند برای یک جمله و آن جمله کدام است ؟ تیستو می‌گوید «جنگ مال آدم‌های احمق است.» من گفتم ما که جنگ نمی‌کنیم ما دفاع می‌کنیم. صدام احمق است نه ما. به گوش‌شان نرفت که نرفت و کتاب توقیف ماند تا سال‌ها بعد از جنگ توسط ناشر دیگری در آمد و دیگر مشکلی ندارد.

– قصه‌ها و افسانه‌ها از لئوناردو داوینچی. لئوناردو در میدان شهر فلورانس برای مردم قصه می‌گفته. این قصه‌ها مکتوب نشدند و دهان به دهان گشتند تا بالاخره به صورت کتاب در آمدند.

هفده قصه از ۴۰ قصه کتاب توقیف شد. قصه‌هایی که گل با پرنده حرف می‌زد و رودخانه با سنگ و درخت با میوه‌اش و هر کدام یک پند داشت.

ناشر گفت شش بار به ارشاد رفته‌ام و دیگر نمی‌روم.

کمر بندم را سفت کردم و راهی ارشاد شدم. به مدت پنج روز مثل یک کارمند جدی از ۹ صبح تا دو بعد از ظهر رفتم ارشاد و با آقای جوانی که بررس کتابم بود چانه زدم، توجیه کردم و تمهیداتی به کار بردم تا توانستم شانزده قصه را نجات دهم و یکی را واگذار کنم. قصه از این قرار بود: پرنده‌یی به لانه‌اش می‌رود و می‌بیند جوجه‌هایش نیستند. متوجه می‌شود که کسی آنها را ربوده. دور شهر پرواز می‌کند تا جوجه‌هایش را درون قفسی از آهن می‌بیند. می‌فهمد که نجات آنها غیرممکن است. پس به صحرا می‌رود و علفی سمی‌پیدا می‌کند و می‌برد به جوجه‌هایش می‌دهد تا بخورند و بمیرند چون: پند قصه «مردن بهتر است تا در بند زیستن».

آقای بررس جوان من گفت: این آقای داوینچی شما خیلی زرنگ است. خواسته غیر مستقیم به مادرهای زندانی‌ها بگوید که سم بخرند و ببرند زندان و…

قیافه من از بهت‌زدگی تماشایی بود. زبانم از شنیدن چنین برداشت و چنین تخیلی بند آمده بود. لال شده بودم، مانده بودم چه بگویم. سر تسلیم فرود آوردم و قصه را به او بخشیدم. در تجدید چاپ بعدی کتاب با آن قصه درآمد چون آن آقا دیگر آنجا نبود.

– کتاب دیگرم «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» که مجموعه‌یی است از گفت‌وگو با نویسندگان و شعرا و مترجمین. کتاب من به چاپ چهارم رسیده. چون فکر می‌کنم با صراحت و صمیمیت تمام زندگی‌ام ماجراهایم و نقطه نظرهایم را در موارد مختلف گفته‌ام بدون هیچ خودسانسوری.

اما باز تاب کتاب برتیم غریب بود. یک ماهی بعد از انتشار کتاب، سیل تلفن‌ها و نامه‌ها شروع شد. اتفاقی که هرگز برایم نیفتاده بود. یکی می‌گفت می‌خواستم خودکشی کنم کتاب شما به من امید داد. یکی می‌گفت عاشق شده بودم و جسارت ابراز نداشتم و کتاب شما به من جسارت داد. هفته آینده نامزدی‌ام است خواهش می‌کنم بیایید. یکی همراه با یک جعبه بزرگ خرما نوشت از بم هستم. تمام خانواده‌ام را در زلزله از دست دادم و افسردگی شدید گرفتم و با قرص زنده بودم، دوستی کتاب شما را به من داد. خوب شدم و یک کتاب فروشی هم باز کردم بیایید به بم و بسیاری دیگر… که هنوز هم گهگاهی ادامه دارد.

راستش را بخواهید از این بازتاب نه تنها خوشحال نشدم بلکه غمگین شدم. متوجه شدم که چقدر جوان‌های ما تنها هستند. چقدر فاصله‌شان با خانواده زیاد است و چقدر نمی‌توانند برای کسی سفره دل شان را باز کنند و به همین دلیل چقدر تعهد ما نسبت به آنها زیاد است و بار مسوولیت‌مان سنگین .

من پنج راهکار یا دستورالعمل دارم برای رسیدن به هدف و مقصود.

۱- با کسی که برایتان اشکال‌تراشی کرده با احترام رفتار کنید .

۲- در ضمن احترام گذاشتن جوری با ظرافت به او بفهمانید که بیش از او می‌دانید و تجربه‌تان بیشتر است.

۳- صبور باشید. صبوری همراه با لبخند.

۴- گاهی با او رابطه انسانی برقرار کنید و فراموش کنید که او فعلا در تقابل با شماست. برای خودم اتفاق افتاد که طرف چپ دست بود و گفتم روانشناسان می‌گویند چپ‌دست‌ها باهوش‌اند. لبخندی زد و یخ بین ما شکسته شد.

۵- آرام‌آرام در ضمن صحبت به او آموزش دهید. آنها تشنه آموختن‌اند .

ما در چنین فضایی ماندیم و کار کردیم و کار کردیم. صبوری کردیم. ناامید نشدیم. غر نزدیم اما انتقاد کردیم. بر تجربه‌هایمان افزودیم. کلی چیز یاد گرفتیم و میدان را خالی نکردیم و جایگاهی را که به مرارت به دست آورده بودیم سفت و محکم چسبیدیم.

و در بهت و شگفتی کامل دیدیم که شد.

دیدیم اگر هدف داشته باشیم، اگر همت داشته باشیم، اگر جدی و منضبط باشیم می‌توانیم در هر شرایطی و در هر فضایی که باشد در کارمان موفق شویم. به قول معروف کردیم و شد.

درباره آرزو ویشکا

عاشق زندگی کردنم و به همین دلیل در طول زندگیم به چیزهای متنوعی علاقه مند بودم. من یه مسافرم، یه جستجوگر و یه ماجراجو. دهه اول زندگیم خواستم و تلاش کردم که نقاش بشم، از دهه دوم زندگیم تصمیم قطعی گرفتم که یه نویسنده بشم و همزمان قدم های اولم رو به سمت دنیای روانشناسی برداشتم و توی دانشگاه با خوندن هفت ترم شیمی کاربردی از مسیر اصلی زندگیم منحرف شدم اما خوشبختانه شجاعتش رو پیدا کردم که از این باتلاق در بیام و به مسیر مورد علاقه ام برگردم و حالا ترم شش مترجمی زبان انگلیسی باشم تا وقتم رو به ترجمه خبر و داستان بگذرونم، مترجم سینمای هنر و تجربه باشم و به عشق های دیرینم بپردازم. برای ادامه این راه می خوام برای ارشد روانشناسی بخونم و در کنارش جدی و جدی تر بنویسم.

مترجم، مسئول سایت انگلیسی و دستیار امور بین الملل سینمای هنر و تجربه
مترجم نوپای کتاب و داستان های ادبی
مترجم آزاد
دانشجوی انصرافی شیمی کاربردی
دانشجوی ترم آخر مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین
فراگیر دوره های راهنمای طبیعت گردی موسسه ارسباران
داوطلب کنکور روانشناسی ارشد بالینی ۱۳۹۸

کاروان متحرک دختر کولی
تمام نوشته ها

2 دیدگاه در “قدم زدن بر روی زمینی که جای یک زن نیست

  1. عالی بود
    کتابهای میرا و زندگی پیش رو از خانم لیلی گلستان رو مطالعه کردم وبه نظرم ترجمه ایشون بسیار عالیه
    من هم آرزو دارم و سعی ام رو میکنم تا بتونم یه مترجم حرفه ای کتب فرانسوی بشم و اتفاقا یه رمان فرانسوی سالهای پیش ترجمه کردم ولی متاسفانه چون پیگیری برای چاپش نکردم ( به خاطر خیلی مشکلات خصوصا نداشتن سابقه در این کار) برای اون کتاب فرصت رو از دست دادم
    با خوندن مطلب شما بسیار انگیزه گرفتم و من بیشتر و بیشتر تلاش میکم و دست از آرزوهام بر نخواهم داشت

    ممنون دوست عزیز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *