[واگویه‌ها] تا سقف آسمون!

«خیلی برات مهم بود؟ خیلی مهم بود که آدم خوبه ی ماجرا باشی؟ (یا حتی می‌تونست بگه برنده ی ماجرا) چرا بهش گفتی؟ حالا خوب شد که احساس گناهش رو تا سقف آسمون بردی؟ می‌ذاشتی فکر کنه تو کسی بودی که ترکش کردی.» آرام بود. می‌دانست که در زندگی اش موفق و خوشبخت است اما همزمان غم عمیقی از تک[…]

هیولایی که زیر پوست شهر نفس می‌کشد

وارد خانه که شدم همه جا پر از بادکنک‌های رنگی بود و من طوری در بادکنک غرق شده بودم که هر کسی جای من بود در مرحله بعد منتظر یک جمعی بود که از پشت صندلی‌ها بیرون می‌پریدند و فریاد می‌زدند: «سوپرایز!» اما ده دقیقه گذشته بود و خبری از هیچ کس نبود. خانه خالی بود. اول فکر کردم شاید[…]

داستانک: یک عاشقانه ی ناسالم

سلام. چطوری؟ می‌بینم سرحال، پس بگو. ما؟ رفته بودیم لهرا. سرد بود. خیلی سرد بود. آره. فقط ما دو نفر بودیم. دوازده ساعت توی کیسه خواب بودیم از سرما بیرون نمیومدیم. اتفاقی که نیافتاد اما صدای خرس شنیدیم. آره بابا. ولی فقط یه نعره، اونم از دور و بالای دامنه کوه. نه حساسیتم خوشبختانه عود نکرد. یه برنامه دو روزه[…]