منی که جا مانده بود

بعضی آدم‌ها هیچ وقت خودشون رو نمی‌بخشن. هر چند اصلا در ظاهر به نظر نمیاد اما در حقیقت این آدم‌ها به قدری نسبت به خودشون خشم دارن که هیچ جوره حاضر نیستن به خودشون کمک کنن. رنجی که می‌کشن رو لایق خودشون می‌دونن، هر چند که ممکنه در ظاهر بگن این طور نیست. ممکنه بگن نمی‌دونن چرا انقدر رنج می‌کشن.[…]

[واگویه‌ها] تا سقف آسمون!

«خیلی برات مهم بود؟ خیلی مهم بود که آدم خوبه ی ماجرا باشی؟ (یا حتی می‌تونست بگه برنده ی ماجرا) چرا بهش گفتی؟ حالا خوب شد که احساس گناهش رو تا سقف آسمون بردی؟ می‌ذاشتی فکر کنه تو کسی بودی که ترکش کردی.» آرام بود. می‌دانست که در زندگی اش موفق و خوشبخت است اما همزمان غم عمیقی از تک[…]

کتاب‌های انگلیسی مورد نیازمون رو از کجا پیدا کنیم؟

اگه شما هم مثل من شیفته زبان انگلیسی باشید یا اگه برای دانشگاه و پروژه‌هاتون یا برای بهبود زبان انگلیسیتون به کتاب انگلیسی نیاز دارید، حتما با این سوال مواجه شدین که کتاب‌های مورد نیازتون رو از کجا گیر بیارید؟ خب من سعی می‌کنم منابعی رو که می‌تونید بهشون مراجعه کنید اینجا جمع آوری کنم و چون این منابع به[…]

هیولایی که زیر پوست شهر نفس می‌کشد

وارد خانه که شدم همه جا پر از بادکنک‌های رنگی بود و من طوری در بادکنک غرق شده بودم که هر کسی جای من بود در مرحله بعد منتظر یک جمعی بود که از پشت صندلی‌ها بیرون می‌پریدند و فریاد می‌زدند: «سوپرایز!» اما ده دقیقه گذشته بود و خبری از هیچ کس نبود. خانه خالی بود. اول فکر کردم شاید[…]

قدم زدن بر روی زمینی که جای یک زن نیست

-گفت اینجا که جای زن نیست! برو مردتو بیار! یه بغضی اومد تو گلوم و گفتم: من مرد ندارم. […] تا خونه زار زار و با صدای بلند پشت فرمون گریه کردم. وقتی لیلی گلستان توی تداکس تهران صحبت کرد، تقریبا هیچ کدوم از سایت‌هایی که در مورد این سخنرانی مقاله و گزارش نوشتن(که البته نود درصد رونوشتی از سایت ایلنا[…]

پنج اپلیکیشنی که می‌تونه به رشد شخصیتیتون کمک کنه

شاید شما هم مثل من دنبال این باشید که امسال به نسبت پارسال تغییرات مثبتی توی روند زندگیتون به وجود بیارید و با برنامه ریزی و راحت شدن از شر عادات بد، به حس رضایت درونی بیشتری دست پیدا کنید و شاید شما هم مثل من برای رسیدن به همچین هدفی دچار مشکل شده باشید. اول جو می‌گیرتتون و بعد[…]

داستانک: یک عاشقانه ی ناسالم

سلام. چطوری؟ می‌بینم سرحال، پس بگو. ما؟ رفته بودیم لهرا. سرد بود. خیلی سرد بود. آره. فقط ما دو نفر بودیم. دوازده ساعت توی کیسه خواب بودیم از سرما بیرون نمیومدیم. اتفاقی که نیافتاد اما صدای خرس شنیدیم. آره بابا. ولی فقط یه نعره، اونم از دور و بالای دامنه کوه. نه حساسیتم خوشبختانه عود نکرد. یه برنامه دو روزه[…]

وقتی توی اولین تمرین کوهنوردیم برای صعود دماوند دچار گرمازدگی شدم

این روزا خیلی‌ها برای صعود به دماوند دارن تمرین می‌کنن و تابستونم نامردی نکرده و بالاترین دماهای ممکن رو از خودش نشون می‌ده. یادم نمیاد هیچ وقت انقدر از دست گرما فراری و کلافه شده باشم و شاید دلیلش اینه که سال‌های پیش انقدر توی تابستون سفر نمی‌کردم و فعالیت‌های خارج از خونه نداشتم‌. توی اولین تمرین و کوهنوردی ای[…]

چطوری از موزه گردی لذت ببریم؟

سوال اساسی برای من این بود که «چطور از موزه لذت بیشتری ببرم؟» یا «اصلا به طور کلی چطور از موزه گردی لذت ببرم!؟» «اصلا می‌شه از موزه لذت برد؟» اول اینکه برای لذت بردن از همچین جایی لازمه که یه کنجکاوی اولیه در موردش داشته باشیم. اگه از اول این توی ذهنت باشه که «خب بریم چهار تا دونه[…]

سالی که از من قدیمی‌به من جدید سفر کردم

وقتی بر می‌گردیم و به یک سالی که از زندگی مون گذشت فکر می‌کنیم، چی می‌بینیم؟ چطور می‌شه زندگی رو تقسیم بندی کرد؟ چطور می‌شه وزن کوله باری که با خودت آوردی سنجید؟ فکر کنم باید به لحظات محبوب خودت توی سال نگاه کنی، به تصمیماتی که ازشون راضی بودی یا راضی نبودی و تصمیمات جدیدی که می‌خوای برای سال[…]

چرا این بار «دختر کولی» رو به عنوان اسم سایتم انتخاب کردم؟

حقیقت اینه که من یه وبلاگ نویس قدیمی‌ام که تمام آثار و ردپاهای قدیمیش به نوعی پاک شده. از بلا به دور، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه، وبلاگ‌های دوران نوجوونی به اسم‌های دختر عاشق، هری پاتر و هرمیون دوست داشتنی، هری پاتر و قدرت عشق، قلب پارچه ای، سرزمین ماه ترش و شیرین بگیر تا وبلاگ موندگار دختر باد رویایی که همون[…]

پوست انداختن: چطور از گذشته کوچ کردم به آینده؟

اردیبهشت ۹۵ من حسابی مضطرب بودم اما تلاش می‌کردم که این ترس رو کنترل کنم. مدت‌ها بود که می‌خواستم توی سفرهای بچه‌ها باشم اما به دلایل مختلف نمی‌تونستم یا این قضیه رو به تعویق مینداختم. وقتی می‌رفتن مازیچال یا وقتی می‌رفتن دریاچه تار، من همیشه کسی بودم که برای سفر کردن مشکل خانوادگی داشت و می‌ترسید برای خواسته‌های خودش بیشتر[…]

پرفورمنس چیه و اولین پرفورمنسی که تجربه کردم چه شکلی بود؟

اونجا کنار پله‌ها، کنار سمیه، نشسته بودم و به اتفاقی که لحظاتی پیش برام افتاده بود، فکر میکردم. یه تجربه ی جدیدی به اسم پرفورمنس آرت ما؛ سایه‌ها…اجرا و پذیرش رایگان و انفرادی می‌باشد. “انفرادی؟ یعنی چی؟ پرفورمنس؟منظورشون همون تئاتره؟” همینا از ذهنم گذشته بود وقتی اولین بار صفحه ی رویدادش رو دیدم. نیم ساعت زود رسیدیم،راهمون ندادن. گفتن برید[…]

فقدان حضوری آشنا

قبرستان تازه آباد رشت، میان صدها قبر مرمر سفید و مشکی ایستاده بودم. گل گلایل سفید را آنجا درک کردم و نوشته‌های حکاکی شده ی «مادر» و «پدر» درون یک قلب بر روی سینه ی گورها را. داشتند «بابا جون» را می‌شستند. بوی گلاب می‌آمد. حرف از خرید سنگ قبر بود، حرف از قبری که کنار گور «بابا جون» برای[…]

قصه خوار ِ قصه باز

«تماشاگر». امروز کشف کردم. کسی که هستم، همین است. «تماشاگر». می‌نشینم دنیاهای موازی آدم‌ها را تماشا می‌کنم. شاید واژه ی بهترش این باشد، من «قصه بازم» درست مثل عمویم که فیلم باز بود. قصه‌هایشان را گوش می‌دهم و قصه ی خودم را بین این همه قصه گم می‌کنم. خودم را در داستان طلاق مادر و پدرش گم می‌کنم، خودم را[…]

خاطره ای از دیدن و سفر کردن

بین تمام قدم زدن‌ها و جستجوهای روز سه شنبه با سمیه، آرمان، پویان و نیلوفر، لحظاتی داشتیم که من می‌تونم تا ابد بهشون فکر کنم، لحظاتی در سکوت و خیره به کبوتری که توانایی پروازش رو از دست داده بود.این تجربه شبیه هیچ کدوم از تجربه‌های قبلیم نبود. وقتی کنار کسی مثل سمیه وایسی که درد یه پرنده رو عمیق[…]